تبلیغات
دكتر كوچولو - به شرط پاکی دل.....

دكتر كوچولو

من اگر جلوه پرستم ، نظر از غیر تو بستم/مشکن بال و پرم را که به بال تو نشستم

شنبه 18 دی 1389

به شرط پاکی دل.....

نویسنده: mohsen fathi   طبقه بندی: نیایش، 


به شرط پاکی دل.....


خداوند بی نهایت است و لامکان بی زمان

           اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                        و به قدر نیاز تو فرود می اید

                               و به قدر ارزوی تو گسترده می شود

                                       و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را برادر می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

 در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را......

به شرط اعتقاد،

         به شرط پاکی دل ،

                    به شرط طهارت روح ،

                                 به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

         و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

             و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

                     و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

    و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، نامردمی ها ، ناراستی ها !!!!!!!!!!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه 

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازوهایتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید؟!

نظرات() 
حمید
چهارشنبه 22 دی 1389 21:24
سلام .همکار عزیز
وبلاگ قشنگی داری
سجاد پرتونیا
چهارشنبه 22 دی 1389 21:23
سلام این روز ها خیلی سرم شلوغه واسه همین کمتر وقت می کنم به وبلاگتون سر بزنم
عشق
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست
یادتون نره منتظرتون هستم
درسا و داداش کیان مهر
چهارشنبه 22 دی 1389 21:23
سلاممممممممممممممممممممممممممممممممم
خوبی گلم
ما لینکت کردیممممممممممممممممممممممممممممممم
ممنون که سر زدی ی ی ی ی ی ی ی ی
بازم بیایا ا ا اا
بای تا های
درسا و داداش کیان مهر
چهارشنبه 22 دی 1389 21:22
سلاممممممممممممممم
خوبی ؟
بدو بدو بدو
داداش کیان مهرم اپه
بدووووووووووووووووووووووووو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

نویسندگان

رتبه سنج گوگل

Banner Code --> وضعیت یاهو

كد موسیقی برای وبلاگ

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :